من به خودم مي گويم : چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد؟ داستانها دارم از دياران كه سفر كردم و رفتم بي تو از دياران كه گذر كردم و رفتم بي تو بي تو مي رفتم و مي رفتم تنها تنها و صبوري مرا كوه تحسين مي كرد. حميد مصدق
+نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت2:43 AM توسط كيميا |
< عشقي به مولا>
|
About
بنام پاکی چشمانت دستان مرا بگیر حسرت نمی گذارد تو را فراموش کنم و عشق مانع ایست قلبی و تنها نگاه تو میتواند مانع از این مرگ شود دوستت دارم و میخواهم کنار من بمانی بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود و در کنارت بودن را احساس کنم ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا در حالی که تورا نشانه رفته اند و تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی لحظه لحظه های تنهایی من با تو و یاد تو پر می شود و بدان تنها تو دلیل زنده بودنی راهی ست راه عشق که هیچ کناره نیست انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست