با تو شبانه هايم رويايي است با تو دل تنگي بي معني است اين چه حسي است؟ از تو به مانند گمگشته اي بي خانه سرگردانم نمي دانم مرا چه شده است!! شوق لبخند تو مرا به جايي دورتر مي برد انگار... رسم دوري در مكتب خانه ي ما استاد نداشت آن چنان محو يك ثانيه از لبخند توام كه پياپي به تو و آن ايوان نگاهت مي انديشم تو چه كردي با كوچه ي تنهايي ما كه در و ديوار يخ زده اش پر از مريم شده است... كيميا
+نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت1:2 AM توسط كيميا |
< عشقي به مولا>
|
About
بنام پاکی چشمانت دستان مرا بگیر حسرت نمی گذارد تو را فراموش کنم و عشق مانع ایست قلبی و تنها نگاه تو میتواند مانع از این مرگ شود دوستت دارم و میخواهم کنار من بمانی بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود و در کنارت بودن را احساس کنم ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا در حالی که تورا نشانه رفته اند و تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند را احساس کنی لحظه لحظه های تنهایی من با تو و یاد تو پر می شود و بدان تنها تو دلیل زنده بودنی راهی ست راه عشق که هیچ کناره نیست انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست