تبليغاتX
میروی بی توولی ثانیه هاغمگین است

میروی بی توولی ثانیه هاغمگین است

اه باران,باران,شیشه ی پنجره را باران شست,از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست

                                                     به نام آنكه اشك را آفريد تا سرزمين عشق آتش نگيرد

انتظار

من زنداني دنيايم و نمي دانم آيا مي شود از پشت ميله هاي نفس و هوس انتظار را تجربه كرد؟!

سالهاست لحظه ي تولدي ديگر را مي جويم و در تاريكي وجودم نوري سپيد را و تمام مي شود تمام روزها و شبها تمام لحظه هايي كه لحظه شماري مي كنند، لحظه هاي دميدن نور را و روزها مي آيند و هر شب زخم هاي دلم پر رنگ و پر رنگ تر به روشني ماه تمام و اين عقده بر آسمان دلم مي ماند تا ماه و تولدي ديگر..

قلم نيز هم پاي خودم مي لرزد و آن زمان كه مي خواهد براي او بنويسد و نمي دانم؟!

لحظه هايي كه به او مي انديشم قلب مباركش را نمي آزارد..

سالهاست سال كويري ساحل انتظار را در كنار گرفته است تا با قطره اي از درياي مهرباني اش آتش عطش ساليان غربت را به جرعه اي خاموش كند و از افقي ديگر طلوع خورشيد را به نظاره بينديشند و نمي دانم و نمي دانم آيا ابرهاي سياه قلبم مي گذارند تا لحظه اي در قلب آسماني و پاك او جاي گيرم؟!!

من اين مطلب و خيلي دوست دارم. اگه درست بخونيد و برين تو بهرش متوجه مي شويد

عسل خانم بيا به خاطر شما قالبم عوض كردم. حالا باز هم بهونه مي آري؟راستي برو بچ اين قالب قشنگه؟ يا همون قبلي و بذارم.قربانت باي

+نوشته شده در شنبه 25 شهریور1385ساعت11:53 AM توسط كيميا | < عشقي به مولا> |

بغضی در سینه پنهان دارم که  انتظار لحظه ها را می کشد. منتظر است تا سکوت ثانیه ها را بشکند و

 د رغبار ی از بی کسی گم شود.منتظر است تا در پایان هر سختی حس تنهایی اش را به لب راند و

حرمت دیانت را به پاس دل غمگینش بشکند.

                                                                              

بغض من بزرگترین بغض گریه است. که برای فوران اشک نیازمند تپش زمان است. بغض لبریز از باران

 درد بغض گوشه نشین یک قلب بغضی برای گشودن دروازه های عشق بغضی در هوای مه آلود و غرور

 بغضی بهاری سراسر سبز اما تنها بغضی از جنس شبنم بغضی به رنگ عشق وبغضی از آن او...

+نوشته شده در یکشنبه 19 شهریور1385ساعت12:55 PM توسط كيميا | < عشقي به مولا> |

بنام خداوند بخشنده مهربان

صداي پاي صبح مي آيد و تو پشت يك احساس قشنگ پنجره را مي گشايي.

تو آب زلال هستي كه در سيماي رودخانه تو را ديده ام

آري تو مي آي و من صداي پاي تو را از پس آن سوي انتظار كه در گوش

طنين اندازست مي شنوم و خاك زير پاي تو را سرمه ي ديدگانم مي كنم كه

از دوريت اشكبار است و هر غروب جمعه بهانه ي نيامدنت را مي گيرد و

ديگر خسته ام از دلتنگي كه دلجوجانه از ديوار دلم بالا مي رود و تنهايي

سراغ خانه را مي گيرد.

تا به كي دعاي ندبه تو را جمعه ها بدون حضور تو بخوانيم تا به كي دعاي

عهدت را زمزمه كنيم و تو هنوز از پرده ي غيبتت نيامدي اما مي دانم مي آيي

به خاطر انتظارهاي زيباي مؤمنان هرگز دست سبز مؤمنان بي حاجت نمي گذاري.

اي كاش انتظار پايان يابد و تو بيايي در آستان سپيده ي صبح طلوع ظهور تو را مي بينم.

            الهم عجل لوليك الفرج                يا صاحب الزمان ادركني

            این گلها تقدیم به منتظران مهدی (عج)

 

+نوشته شده در پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت4:56 PM توسط كيميا | < عشقي به مولا> |

سلام عزيزان خوبين؟ من يه عذرخواهي از اينجا بكنم

 به همه ي شما عزيزان ببخشيد اگه من نمي تونم زياد

 بهتون سر بزنم.ديگه اين امير علي برام نا نذاشته

هنوز يه روز نمي شه اورديمش خونه.انقدر خسته مي

 شيم هي گريه مي كنه ولي خدايش خيلي ناز مي

 خوابه. نمي شه فقط بدياش و بگيم كه.... بعد همه

 ي اينا بچه مون انقده نازه قربونش برم.

همين الانم كه دارم مي نويسم هي بلند مي شم دوباره

 مي آم همه ي كارا هم مال امير علي نيست هي

 مهمون مي اد و منم هي تو آشپزخونه اين وردار و اون و

 وردار ......

خلاصه تا فرصت گير مي آرم مي آم نت و بهتون سر مي

زنم.

 

راستي يه چيزي كي آهنگه بهنام موسي پور رو كه با

ياسر محمودي جديد خوانده داره؟ واي اگه داشته باشيد

 ممنون مي شم خيلي رفتم دنبالش ولي هنوزاينجا

 نيورده بودن. خوب ديگه تا مامانم صداش در نيومده

 برم. قربونتون باي

تقديم به شما عزيزان (قابلي نداره)your sincerely kimia

+نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت5:18 PM توسط كيميا | < عشقي به مولا> |

سلام بچه ها خوب هستيد. دو روز مي خوام آپ كنم ولي نمي شه آخه سرمون خيلي شلوغه ديشب رفته بوديم براي داداشم كه ۳۰ عقدشه آينه شمعدان بگيريم كه گرفتيم خيلي خوشگله قرآن سر سفره را هم گرفتيم.خلاصه ۳۰۰ جا رو گشتيم اومديم خونه ديگه نا نداشتمامروز هم مي خوايم بريم حلقه بگيريم.البته اين جوري نگاه نكنيدا از درون خيلي ناراحتم كه...ولي امروز مي خوام از شاديا بگم.

يه خبر بهتر......اگه گفتين چيه؟

من دارم خاله مي شم. شنبه خواهرم و مي بريم بيمارستان يعني امكان داره من شنبه و يكي دو روز بعدش نتونم بيام. آخه امير علي مي خواد بايد آره اسمش امير علي اسم بچه ي خواهرم.

 

من ديگه بايد برم چون امروز تولد دوستم ۱ ساعت ديگه مي خوام برم چيشش كادوش و بدم  پس فعلاً باي

كيميا

+نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت10:19 AM توسط كيميا | < عشقي به مولا> |

روزي از من پرسيد كه من و دوست داري يا زندگي ات را ؟

 من گفتم زندگيمو.... گذاشت و رفت ولي نمي دونست كه اون همه ي زندگي من        بود .

امروز ديوانه وار دنبالت مي گشتم در تمام خاطرات و تمام وجودم كه هميشه كنار و تكيه

 گاهم بودي. امروز بازم دستام يخ كرده و تو رو كم داشت. ديگه از پيدا كردنت نااميد شدم و

 انگار فقط تو قلبم نگاهت كنم. تو از كنارم مثل يك كبوتر سبك بال سفر كردي و حالا من

 ماندم و تمام لحظات زندگيم كه در فكر تو مي گذرد و برايت دعا مي كند . فرصت خوبي

 است تا بنشينيم و دعا كنيم.

کیمیا

                       

+نوشته شده در یکشنبه 5 شهریور1385ساعت11:34 AM توسط كيميا | < عشقي به مولا> |